امين

انتقاد رو دوست دارم…

سلام علیکم!!! حال؟؟ احوال؟؟

صادق جان بنده را به یک بازی وبلاگی جالب دعوت نمودند…. ۲۴ ساعت آخر عمر!!!… از اوجا که نگار جان هم دعوتمون کرده بود ، نشستم فکر کردم که چطور میشه همزمان با این ۲ قضیه کنار اومد؟؟ به این نتیجه رسیدم که چون شهلا و نگار هم سن و سال هستن ،‌ بهتره که این دعوت نگار رو شهلا اجابت کنه  و تا شهلا در پست بعدی به بازی نگار بپردازه ، منم امروز دعوت صادق عزیز رو اجابت کنم ( چه اجابت در اجابت شد!!!) و در مورد ۲۴ ساعت آخر عمرم بنویسم….
انشالله بعد از شهلا بنده به دعوت نگار خانوم پاسخ خواهم داد…. پس پست بعدی وبلاگ بازی دعوتی نگار رو توسط شهلا حتما بخونین!!!
به رسم بازی های وبلاگی بعد از بازی مردم را دعوت میکنن… اما من قبل از بازی این کار رو خواهم کرد….
از نگار عزیز…. آرش عزیزم…. شهلای گرامی… علیرضا ی گل….و بانوی گرامیشان…. و تمام کسانی که وبلاگم رو میخونن دعوت میکنم در این بازی شرکت کنن… چون حال وهوای آدم رو عوض میکنه….
پیش نوشت : جوزف عزیز ایلیا جونم رو قبلا دعوت کرده بود…. به همین خاطر من این کار رو نمیکنم…. ( اسمایلی ایلیا بعدا ناراحت نشی )


همونطور که گفتم صادق گرامی باعث شد که به موضوع مرگ بیشتر توجه کنم!!! آقا چون من کلا شادابم ،‌ سعی میکنم اون ۲۴ ساعت آخر رو هم شادابی خودمو حفظ کنم….

صبح از خواب بیدار میشم…. شاد و شنگول میرم به مامان و بابا سلام میکنم!!! ( اسمایلی بچه مثبت) بعد یه املت مشتی برای صبحانه درست میکنم…. سعی میکنم کسی از موضوع مرگ من چیزی نفهمه…. در حین درست کردن املت اگر گاز گرامی مامان رو کثیف نکنم ، مامان عصبانی نمیشه و در نتیجه صبحانه با خوشی صرف خواهد شد…. اما اگر گاز رو خراب کنم حتما مامان دادش بالا میره و من مجبور میشم بگم که قراره بمیرم… ( چه راز دار!!!‌) که البته اگر بیشتر عصبانی بشه احتمالا برنامه ۲۴ ساعته کنسل میشه و بلیط بنده یکم جلو میفته!!!

خلاصه صبحانه رو که خوردم به بهانه ی یه سر بزنم به اتاقم از جمع کردن سفره فرار میکنم و میام میشینم پای یکی از پدیده های شوم ساخت دست بشر به نام کامی!!! اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه یک حرف تی آّی در گوشه ی راست فایرفاکسم هست!!! ۳۸۹ تا تویت جدید!!! برای اینکه ۲۴ ساعتم رو خراب نکنم همشون رو خوانده محسوب میکنم و انگار نه انگار ( اسمایلی سوت )…
ساعت ۹ صبح میباشد….. میشینم یک مقاله ی خوب در مورد لحظات آخر عمرم مینویسم و اینکه من کی بودم و یه بیوگرافی از خودم مینویسم که شاید درد دلی باشه و اعترافهایی که بعضا دوستان باید بدونن!!!

نوشتن مقاله حتما تا ساعت ۱۲ طول خواهد کشید… وقتی مقاله رو مینویسم سعی میکنم بیشتر جنبه ی اعترافی و متنبه بودن داشته باشه که به خاطر همین یادم میفته که به دوستانم چه بدی هایی کردم….
پس تلفن رو بر میدارم و به هر نحوی که شده حتی با التماس ازشون حلالیت میطلبم….

ساعت ۱۳ هست و مقاله رو تموم میکنم و میزارم تو وبلاگم… و ساعت انتشار رو تنظیم میکنم به فردا صبح و عنوان مطلب رو مینویسم : ۲۴ ساعت آخر عمرم چگونه گذشت؟!؟!

نهار میخورم…. چی دوست دارم؟؟؟ کشک بادنجان!! سعی میکنم اونقدر بخورم که قطر شکمم ۲ برابر بشه….
بعد از نهار یه کوچولو نماز ظهر هام رو میخونم و باز ابراز پشیمانی که چرا در این عمر کوتاه در خواندن نماز کاهل بودم!!!
ساعت ۱۵ میباشد و دوباره بر میگردم پای وبلاگم… آخرین نظرات رو جواب میدم و آخرین آپدیت های دوستان رو با اشتیاق میخونم و کامنت میزارم….

حالا ساعت ۱۷ شده و وقت خروج از منزله : میرم تو خیابون…. با چند تا از دوستان قرار حضوری میزارم و شده میرم دم در خونشون که ببینمشون….

میرم خیابان شهناز و کمی متلک پرانی ( یه کوچولو ) بدک نیست !!! ( بچه تو آدم نمیشی!! )

ساعت ۲۱ و من در خانه کنار خانواده هستم….
در ۲۴ ساعت فقط ۱ ساعت صبح و ۱ ساعت هم الان به آنها اختصاص دادم… وای که چه فرزند بدی بودم برایتان!!!

وای خدا!!! یک چیز مهم یادم رفت…. خواهر کوچکم را در آغوش میکشم و آنقدر میفشارمش که نفسش بند بیاد…. آخه خیلی خیلی اذیتش کردم….
با شناختی که ازش دارم حتما تا ساعت ۲۳ خواهد پرسید که چه چیزی به سرت خورده بود که منو تحویل گرفتی؟؟؟ و من ۲ ساعت تمام باید توجیحش کنم که دوستت دارم!!!!
شام را حین صحبت با خواهر گرامی صرف کردیم… جایتان خالی ماکارونی بود!!!

ساعت ۲۳ هست و میرم پای نماز آخر وقت ( طبق معمول) … ( خدایا منو ببخش) ۱ ساعتی صرف میکنم به التماس به خدا که به خاطر تمام حق الله ها و حق النفس ها مرا ببخش… حق الناس را تا حد امکان خودم سعی کردم خراب کاری نکنم!!! ( چه پر رو )  اصولا آدمی نیستم که در شرایط خاص رنگ عوض کنم… سعی میکنم همون باشم که همیشه هستم…. ( البته امروز ۱ ساعت بیشتر نماز خوندم …. اسمایلی خدا جون غلط کردم)

ساعت ۲۴ و من پای کامی : آخرین نطرات را میخوانم و وبلاگ های بچه ها و مطالب جدید ….

استاتوس یاهو را مینویسم : شب بخیر… برای همیشه!!!

امشب میرم طبقه ی بالا پیش خانواده بخوابم…. از بچگی در آغوش مادرم خوابیدن را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم….
از مادرم خواهش میکنم در حال (هال؟؟) کنار من بخوابد….
در آغوشش میگیرم و ۵ ساعت باقی از ۲۴ ساعت را در آغوش او سپری میکنم…..

دوست دارم در آغوش مادرم جان دهم….

موفق باشید.

یه بازی جالب!!!

سلام… چند تا خبر براتون دارم….

۱- وسط امتحانا و درگیری دانشگاه… رفتم کلاس تعلیم رانندگی…. فردا هم امتحان علائم دارم….

۲- دیروز رفتم adsl ام رو از یه شرکت دیگه وصل کردم…. اما نکته ی جالب اینه که با هزار تا منت گفتن باید بشینی به نوبت تا ۱۰ روز دیگه نوبتت بشه!!! اما همین ۱ ساعت قبل زنگ زدن که مبارکه!!! میتونی وصل بشی!!!

——————————–

چند روز پیش تو وبلاگ ژوزف یه بازی جالب دیدم که خیلی خوشم اومد….
ژوزف بد جور ازش تعریف کرده بود…. ضمنا گفته بود که هر کسی بتونه تا ۱۸ ثانیه دوام بیاره نابغه ست !!!!

منم زود جو گیر شدم و رفتم بازی کردم و دور دوم رسیدم به ۳۰ ثانیه !!! با خودم فکر کردم خیلی نابغه هستم… اما بعد فکر کردم نه بابا!!! احتمالا ژوزف اشتباه کرده و همچین چیزی هم نیست!!!

در هر صورت به مخم زد یه مسابقه راه بندازم….

اول بازی رو معرفی میکنم …..

وارد این صفحه شوید.

ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن
را حرکت دهید.

سعی کنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ
برخورد نکند.

گفته شده خلبانان نیروی هوایی
آمریکا تا ۲ دقیقه می توانند به بازی ادامه بدهند.

حالا مسابقه ی ما اینطوریه که تا ۴۸ ساعت هر کسی که بتونه در بیشترین زمان خودش رو محفوظ نگه داره برنده میشه!!!

برای جایزه هم خود شرکت کننده ها نظر میدن و تا ۲۴ ساعت جایزه قطعی خواهد شد….


پینوشت ۱ : هر نفر که شرکت میکنه حتما باید عکسی شبیه مال من برای من ایمیل کنه…. البته برای اعلام نتیجه مهم نیست که ایمیل فرستاده بشه… فقط کافیه زمان رو در کامنت دونی اعلام کنید. بعد از انتخاب برنده از ایشون یک عکس خواسته خواهد شد تا در وبلاگ قرار داده بشه….

پینوشت ۲ : از تمام خواننده ها و دوستان گرامی برای شرکت در مسابقه دعوت میکنم……

پینوشت ۳: فردا ۶ خرداد ماه تولد یکی از خواننده های خوب وبلاگمون هست… الناز خانوم….. بهشون تبریک میگم…. دوستان هم برای تبریک میتونن از کامنت دونی وبلاگ ما استفاده کنن…..

موفق باشید.

سلام….

خوبین؟؟؟چند روز پیش از طرف ایلیا جان به یک بازی دعوت شدم…. این بازی که نامه ای به هزاره ی ۵۲ نام داره ، در حقیقت بازی نیست بلکه یک پروژه بین المللی به نام KEO هست. در این پروژه هر کدام از انسانهای کره زمین میتوانند حداکثر در چهار صفحه (۶۰۰۰ کاراکتر)، هر چه میخواهد دل تنگشان را، به زبان مادری یا هر زبانی که دوست دارند، بنویسند و برای KEO بفرستند، تا در DVD های خاصّی ثبت گردند، و همراه با ماهواره KEO به فضا پرتاب شود. این ماهواره طوری برنامه ریزی خواهد شد که پس از پنجاه هزار سال گردش به دور زمین، بار دیگر به زمین بازگردد و امانت مردم قرن ۲۱ را به نوادگانشان تحویل دهد.
طبق مطلب صادق عزیز ( که فکر ایشون بود که این پروژه به بازی تبدیل بشه ) برای نامه نوشتن هیچ قانونی وجود ندارد، مگر آنکه، نویسنده پس از نوشتن نامه و انتشار آن در وبلاگ، بایستی آنرا برای پروژه KEO نیز ارسال کند.

قبل از اینکه نامه ام را منتشر کنم، به رسم بازی های وبلاگی دعوت میکنم از آرش ، شهلا ، علیرضا ، نازلی ، سمیرا و تمام کسانی که خوانندگان وبلاگ ما هستن و اسمشون رو فراموش کردم….
امیدوارم منو به خاطر این فراموش کاری ببخشن و خودشون اعلام آمادگی کنن تا دعوت رسمی ازشون بکنم….
دعوت ویژه هم دارم از خوانندگان عزیز وبلاگ : لینا و الناز و رویا که چون وبلاگ نداشتن نتونستم اون بالا اسمشون رو بنویسم… این دوستان اگر دوست داشتن نامشون رو آماده کنن تا من به اسمشون در وبلاگمون قرار بدم…

خوب… بریم سر نامه :

همه چیز به نام خدا

زمان: قرن ۲۱ میلادی / ۱۴ خورشیدی / ۱۵ قمری

مکان: منظومه ی شمسی . کره ی زمین . در ۴۶ درجه و ۱۶ دقیقه طول شرقی و ۳۸ درجه و ۱۰ دقیقه عرض شمالی . شهری به نام تبریز

سلام هزاره جون… خوبی؟؟

الان که دارم این نامه رو مینویسم نمیدونم هم اکنون اونجا کسی زنده هست یا نه!!!
نمیدونم الان یه آدم داره این نامه رو میخونه یا کسی از کهکشان دیگه!!!
به قول ژوزف عزیز ، شاید هم دارین رو سر و کول همدیگه راه میرین!!!

نمیدونم الان اونجا حیات کلا از بین رفته یا نه تنها از بین نرفته ، بلکه از ازدیاد جمعیت مجبور شدین برین تو ماه و مریخ زندگی کنین….!!!
الان که دارم این نامه رو مینویسم دارم تو کشور مظلوم ایران زندگی میکنم که انرژی هسته ای هم حق مسلم ماست و کشور های گدا گشنه ی دنیا هم همشون داداشای ما شدن….
آقا این لبنان آخرین و جدید ترین داداشمونه….. روسیه و چین هم هستن که بعضی وقتا با ما داداش میشن و بعضا هم به کل پدر و مادرشون رو منکر !!!!
آقا در عصری که ما زندگی میکنیم من ۲ تا عمو دارم که دوست داریم به نوه های معرفیشون کنم…
اولی. عمو محمود احمدی نژاد خوشگل و خوشتیپه که رئیس جمهور کشورمونه!!!
دومی هم عمو جورجه که اونم رئیس جمهور این ایالات متحده ی دست در هر سوراخ کن ه اجنوی ه فضوله!!! ( اوا… بد … بد …. بد!!! )

نوه های عزیزم میدونین من چرا این عمو ها رو دوست دارم؟؟؟
اولی رو به این خاطر دوست دارم که همیشه در تلاشه برای مملکت!!!
یه گروهی میگن همیشه در تلاشه که روی خوشبختی رو به مملکت نشون بده!!!
یه گروه هم میگن ایشون همیشه در تلاشه که گور بد بختی رو برای مملکت بکنه!!!

آقا من شخصا از گروه اول هستم… این عمو رو دوست دارم و فکر میکنم بیچاره داره تلاشش رو میکنه… ( الان آرش هر چی فحش بلده و از بچه گی روش نشده به کسی بگه داره یکی یکی نثار من میکنه!!!! اینجوری —-> )
خوب ولش کن آرش رو… برگردیم سر داشتان عمو ها….

جونم براتون بگه که این دو تا عمو با هم دشمنن و هی به هم می پرن !!!!
اولی داره به مملکت خدمت میکنه… دومی هم هر جای دنیا که یه سوراخ ریز پیدا کنه ، زود یه انگشت توش میکنه تا ببینه چی میشه!!!! اینطوری که اینا جلو میرن جنگ جهانی در راهه!!!
راستی… از جنگ جهانی ۱۶ ام چه خبر؟؟؟ تموم شد؟؟!!! چی؟؟؟‌۱۷ ام ای در راهه؟؟؟
بابا آفرین… یعنی دنیا با این سرعت عمل در حال پیشرفته؟؟؟!!! ببینم ایران آخرش تونست این حق مسلم ما رو بگیره؟؟؟
راستی از قطع نامه ی ۱۴۲۸ شورای امنیت چه خبر؟؟؟مثل ۱۴۲۷ تا قبلی تصویب شد؟؟؟
خوب خوب شد یادم افتاد….
میدونین من عمو دومی رو چرا دوست دارم؟؟؟
آخه من چیه این مردک رو باید دوست داشته باشم؟؟؟ من رفتارش رو دوست دارم… آخه اگر کسی تو این دنیا به ما تلنگر نمیزد کشور ما هنوز هم جیره خوار میموند… اما خدا رو شکر انشالله مثل اینکه داریم په پیشرفت هایی میکنیم…. میگی چی؟؟؟ ایران و پیشرفت؟؟؟؟ عمرا!!!؟؟؟؟؟
نه بابا…. باید به عرضتون برسونم که در سال ۱۳۸۶ شمسی که بنده دارم این نامه رو در آخرین ماهش برای شما مینویسم ، کشور ایران رکورد سرعت در پیشرفت های علمی رو به خودش اختصاص داده و به سرعت داره جلو میره….
ماهواره و موشک هوا میکنه!!!
گاو و گوسفند کپی میکنه!!! —-> ( اونم با دستگاه های زیراکس جدید ساخت وطن )
یه برنامه ی منسجم ه دارن که میخوان روح احضار کنن و نژاد دایناسور اصیل ایرانی رو دوباره احیا کنن و کم کم دایناسور هم هوا خواهیم کرد…. یه صحبت هایی هم در مورد عمو علی شده…. قراره یه تحقیق هم روی عمر این علی دایی بکنن… ببینن این دقیقا کی قراره بمیره!!!؟؟؟
آقا یه خبر خوب هم بهتون میدم و زحمت رو کم میکنم…
امسال این عمو علی سر مربی فوتبال ما شد…. به قول ایلیا مطمئنم هنوز هم داره اونجا برای تیم شما با موفقیت سر مربی گری میکنه!!!! طبق پیش بینی ها در اون سال که شما دارین این نامه رو میخونین ، اگر همه چیز درست پیش بره ، این عمو علی باید سر مربی تیم های : فوتبال – اسکواش – شنا!!! – شطرنج و کوهنوردی!!!! هم شده باشه!!!

ببینین بچه های من…. از ما دلگیر نباشین که این مملکت رو چرا سالم تحویل شما ندادیم…. آخه اون موقع شما بیکار میموندین و فقر و بیکاری بیداد میکرد….
ما ترجیح دادیم به جاهایی از مملکت هم به صورت کاملا کنترل شده و هماهنگ گند بزنیم که انشالله شما همچنان در تلاش باشید که بتونین درستش کنین….
اگه زیاد غر بزنین میگم این علی دایی به جز تیم های بالا بیاد سر مربی تیم های والیبال و بسکتبال و واترپلو هم بشه هااااااااا !!!! پس بچه های خوبی باشین و ازش حمایت کنین….

برای شادی روح پر فتوح بنیانگذار این وبلاگ ( بابا بزرگتون بنده ی فقیر) چند تا صلوات بفرستین!!!!

بای!!!!

فليکر من

www.flickr.com

دوستان گوگلي من

 


Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct () in Unknown on line 0