امين

انتقاد رو دوست دارم…

ماهواره امید

میگه  تو زندگیت یه چیزایی پیش میاد که خیلی ناراحتت میکنه… اما کاری از دستت بر نمیاد…

تو ۲ ماه اخیردر زمینه ی کار و فعالیت در اجتماع و مشکلات و دانشگاه و مشکلات عاطفی و تمام چیزایی که فکر بکنید نفر اول بودم! یعنی این مدت هر بلایی سرم اومده … اما تنها چیزی که یاد گرفتم ۲ تا نکته بوده :

۱- اونقدر باید پول داشته باشی که همه رو بنده ی خودت بکنی.

۲- باااااااااااااااااااااااید از این خراب شده بری…

خیلی جالب بود وقتی میدیدم با منی که در زمینه هایی متخصص هستم چه رفتاری میشه… خیلی جالبه که میبینم کسانی که هیچ چیز از تخصص من حالیشون نیست به راحتی میشن مدیر عامل یه شرکت و با پول و روابط قرارداد های کلان میبندن و میشن سرمایه دار…

خیلی جالبه که میبینم عمو جان اونقدر پولداره که یک آپارتمان ۱۵۰ متری در بهترین نقطه ی تبریز رو میده به پدر و مادرش تا راحت زندگی کنن… آپارتمانی که ۳۰۰ میلیون تو جایی مثل تبریز قیمت داره…

و هزار تا بدبختی دیگه…

حالا باید به خودم بگم مادر بزرگه چرا نباید عمو رو بیشتر از بقیه بچه هاش دوست داشته باشه؟؟

حالا باید به خودم بگم چرا نباید من پولدار بشم؟؟

حالا باید به خودم بگم چرا نباید از این خراب شده برم؟؟

باز خدا رو شکر این پسر عمو ی ما یه کاری هم برای ما تو شرکتش جور کرد که سرمون گرم بشه و به این چیزا زیاد فکر نکنیم….

حالا ۲ تا تصمیم گرفتم :

۱- به خودم جلوی شما قول میدم به کمک خدا اونقدر پولدار و موفق خواهم شد که کارهایی رو برای اطرافیانم انجام بدم که عموم برای پدر و مادرش میکنه…. اونقدر پولدار بشم که همه رو بنده ی خودم کنم….

۲- یه روز از این خراااااااااااااااااااب شده میرم…

حالا حتما میگید این عنوان چه ربطی به ماهواره داشت… اما اگه از دید استعاری نگاه کنید اصلا منظورم اون ماهواره نبود… منظورم ماهواره ی امید و آرزو هام بود که چند روزه به آسمون پرتاب کردم… ماهواره ای که امیدوارم همون بالا اونقدر بچرخه و منظر بمونه تا خودمو بهش برسونم….

حالا که دق و دلی مو سرتون خالی کردم بیاین یه مطلب هم از همین ماهواره ی امید براتون بگم که زیاد اذیتتون نکرده باشم….

میگه اولین پیامی که از ماهواره ی امید دریافت شد این بود :

من رسیدم… کی قراره برگردم؟؟

اولین کشف علمی ماهواره امید این بود :

زمین گرد است!

اولین ماموریت ماهواره ی امید با موفقیت تمام شد…. ماموریت این بود :

ماهواری امید از سیاره زهره و ناهید خواست حجاب اسلامی را رعایت کنند.

همچنین آن دو سیاره محترمه را به پشت کهکشان راه شیری هدایت کرده و به سیاره ی کیوان اکیدا توصیه کرد که مسیر خود را از آن طرف ها نیندازد!

گویا کیوان چند روز پیش دچار ناهید گرفتگی شده و به ناهید چشمک زده بود… و مطمئنا این حرکت غیر اخلاقی از چشمان تیز بین ماهواره امید به دور نبوده است.

و اولین تاثیر ماهواره ی امید بر فضا :

چند روز پیش دو تا ماهواره آمریکایی و روسی هم با هم تصادف کردن… کارشناسان علت حادثه رو بعد از بررسی جعبه سیاه ماهواره های نابود شده کشف کردند…

گویا ماهواره ی امید که اولین روز بوده تو فضا داشته میچرخیده جو گیر میشه و لایی میکشه… اونا هم هول میشن و تصادف میکنن

آخرین پیام در یافتی از ماهواره امید هم این بود :

من گم شدم! (

زندگی سگی!

یه مدته دارم به همه میپرم… با همه دعوا میکنم…. زندگی داره خیلی سخت میگیره… دیگه وضعیت طوریه که حتی کسی حال امید دادن به کس دیگه رو هم نداره! فقط میتونم از زبون تمام مردم ایران که دارن خونشون رو تو شیشه میکنن بگم : خدا خودش دودمان باعث و بانی این فشار رو به باد بده! اونم با رسوایی هر چه بد تر….
پ.ن.۱ : امروز صبح سرعت اینترنت خوب بود… تصمیم گرفتم نسخه ی وردپرس رو ارتقا بدم… به همین خاطر فعلا یه عده مشکلات داره وبلاگم از جمله چپ چین شدن نوشته ها که سر فرصت درستش میکنم…. از بابت این مشکل باید منو ببخشید.
پ.ن.۲ : جمعه شب عاظم تهران هستم….
پ.ن.۳ : باید در مورد پست هام تجدید نظر کنم. این مدت که کم مینویسم دوستان زیادی بهم لطف داشتن و پیگیر احوالم بودند. به خاطر اونها هم که شده باید بیشتر به خودم امید بدم
پ.ن.۴ : برای قولی که در مورد کتاب صوتی داده بودم باید از ناشر کتاب اجازه بگیرم… به همین خاطر مجبورید به خاطر رعایت قانون کپی رایت منتظر بمونید.

سلام علیکم!!! حال؟؟ احوال؟؟

صادق جان بنده را به یک بازی وبلاگی جالب دعوت نمودند…. ۲۴ ساعت آخر عمر!!!… از اوجا که نگار جان هم دعوتمون کرده بود ، نشستم فکر کردم که چطور میشه همزمان با این ۲ قضیه کنار اومد؟؟ به این نتیجه رسیدم که چون شهلا و نگار هم سن و سال هستن ،‌ بهتره که این دعوت نگار رو شهلا اجابت کنه  و تا شهلا در پست بعدی به بازی نگار بپردازه ، منم امروز دعوت صادق عزیز رو اجابت کنم ( چه اجابت در اجابت شد!!!) و در مورد ۲۴ ساعت آخر عمرم بنویسم….
انشالله بعد از شهلا بنده به دعوت نگار خانوم پاسخ خواهم داد…. پس پست بعدی وبلاگ بازی دعوتی نگار رو توسط شهلا حتما بخونین!!!
به رسم بازی های وبلاگی بعد از بازی مردم را دعوت میکنن… اما من قبل از بازی این کار رو خواهم کرد….
از نگار عزیز…. آرش عزیزم…. شهلای گرامی… علیرضا ی گل….و بانوی گرامیشان…. و تمام کسانی که وبلاگم رو میخونن دعوت میکنم در این بازی شرکت کنن… چون حال وهوای آدم رو عوض میکنه….
پیش نوشت : جوزف عزیز ایلیا جونم رو قبلا دعوت کرده بود…. به همین خاطر من این کار رو نمیکنم…. ( اسمایلی ایلیا بعدا ناراحت نشی )


همونطور که گفتم صادق گرامی باعث شد که به موضوع مرگ بیشتر توجه کنم!!! آقا چون من کلا شادابم ،‌ سعی میکنم اون ۲۴ ساعت آخر رو هم شادابی خودمو حفظ کنم….

صبح از خواب بیدار میشم…. شاد و شنگول میرم به مامان و بابا سلام میکنم!!! ( اسمایلی بچه مثبت) بعد یه املت مشتی برای صبحانه درست میکنم…. سعی میکنم کسی از موضوع مرگ من چیزی نفهمه…. در حین درست کردن املت اگر گاز گرامی مامان رو کثیف نکنم ، مامان عصبانی نمیشه و در نتیجه صبحانه با خوشی صرف خواهد شد…. اما اگر گاز رو خراب کنم حتما مامان دادش بالا میره و من مجبور میشم بگم که قراره بمیرم… ( چه راز دار!!!‌) که البته اگر بیشتر عصبانی بشه احتمالا برنامه ۲۴ ساعته کنسل میشه و بلیط بنده یکم جلو میفته!!!

خلاصه صبحانه رو که خوردم به بهانه ی یه سر بزنم به اتاقم از جمع کردن سفره فرار میکنم و میام میشینم پای یکی از پدیده های شوم ساخت دست بشر به نام کامی!!! اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه یک حرف تی آّی در گوشه ی راست فایرفاکسم هست!!! ۳۸۹ تا تویت جدید!!! برای اینکه ۲۴ ساعتم رو خراب نکنم همشون رو خوانده محسوب میکنم و انگار نه انگار ( اسمایلی سوت )…
ساعت ۹ صبح میباشد….. میشینم یک مقاله ی خوب در مورد لحظات آخر عمرم مینویسم و اینکه من کی بودم و یه بیوگرافی از خودم مینویسم که شاید درد دلی باشه و اعترافهایی که بعضا دوستان باید بدونن!!!

نوشتن مقاله حتما تا ساعت ۱۲ طول خواهد کشید… وقتی مقاله رو مینویسم سعی میکنم بیشتر جنبه ی اعترافی و متنبه بودن داشته باشه که به خاطر همین یادم میفته که به دوستانم چه بدی هایی کردم….
پس تلفن رو بر میدارم و به هر نحوی که شده حتی با التماس ازشون حلالیت میطلبم….

ساعت ۱۳ هست و مقاله رو تموم میکنم و میزارم تو وبلاگم… و ساعت انتشار رو تنظیم میکنم به فردا صبح و عنوان مطلب رو مینویسم : ۲۴ ساعت آخر عمرم چگونه گذشت؟!؟!

نهار میخورم…. چی دوست دارم؟؟؟ کشک بادنجان!! سعی میکنم اونقدر بخورم که قطر شکمم ۲ برابر بشه….
بعد از نهار یه کوچولو نماز ظهر هام رو میخونم و باز ابراز پشیمانی که چرا در این عمر کوتاه در خواندن نماز کاهل بودم!!!
ساعت ۱۵ میباشد و دوباره بر میگردم پای وبلاگم… آخرین نظرات رو جواب میدم و آخرین آپدیت های دوستان رو با اشتیاق میخونم و کامنت میزارم….

حالا ساعت ۱۷ شده و وقت خروج از منزله : میرم تو خیابون…. با چند تا از دوستان قرار حضوری میزارم و شده میرم دم در خونشون که ببینمشون….

میرم خیابان شهناز و کمی متلک پرانی ( یه کوچولو ) بدک نیست !!! ( بچه تو آدم نمیشی!! )

ساعت ۲۱ و من در خانه کنار خانواده هستم….
در ۲۴ ساعت فقط ۱ ساعت صبح و ۱ ساعت هم الان به آنها اختصاص دادم… وای که چه فرزند بدی بودم برایتان!!!

وای خدا!!! یک چیز مهم یادم رفت…. خواهر کوچکم را در آغوش میکشم و آنقدر میفشارمش که نفسش بند بیاد…. آخه خیلی خیلی اذیتش کردم….
با شناختی که ازش دارم حتما تا ساعت ۲۳ خواهد پرسید که چه چیزی به سرت خورده بود که منو تحویل گرفتی؟؟؟ و من ۲ ساعت تمام باید توجیحش کنم که دوستت دارم!!!!
شام را حین صحبت با خواهر گرامی صرف کردیم… جایتان خالی ماکارونی بود!!!

ساعت ۲۳ هست و میرم پای نماز آخر وقت ( طبق معمول) … ( خدایا منو ببخش) ۱ ساعتی صرف میکنم به التماس به خدا که به خاطر تمام حق الله ها و حق النفس ها مرا ببخش… حق الناس را تا حد امکان خودم سعی کردم خراب کاری نکنم!!! ( چه پر رو )  اصولا آدمی نیستم که در شرایط خاص رنگ عوض کنم… سعی میکنم همون باشم که همیشه هستم…. ( البته امروز ۱ ساعت بیشتر نماز خوندم …. اسمایلی خدا جون غلط کردم)

ساعت ۲۴ و من پای کامی : آخرین نطرات را میخوانم و وبلاگ های بچه ها و مطالب جدید ….

استاتوس یاهو را مینویسم : شب بخیر… برای همیشه!!!

امشب میرم طبقه ی بالا پیش خانواده بخوابم…. از بچگی در آغوش مادرم خوابیدن را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم….
از مادرم خواهش میکنم در حال (هال؟؟) کنار من بخوابد….
در آغوشش میگیرم و ۵ ساعت باقی از ۲۴ ساعت را در آغوش او سپری میکنم…..

دوست دارم در آغوش مادرم جان دهم….

موفق باشید.

فليکر من

www.flickr.com

دوستان گوگلي من

 


Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct () in Unknown on line 0