انتقاد رو دوست دارم…
۱۳ آبان ۱۳۸۷
سلام… امروز صبح من و مامان بی غیرتی مون گل کرد و برای اینکه خواهر گرام رو ادب کنیم یه فکر خوب به سرمون زد….
بزارین از اول بگم…
امروز صبح مامان اومد تو اتاق من و گفت پسرم من همیشه افتخار میکردم که اتاق تو خیلی با سلیقه ست و هیچ چی وسط اتاق نیست و تخت خواب مرتبه و مثل پسرای دیگه شلخته نیستی… اما الان میبینم که تختتون مرتب نکردی و لباسات وسط اتاقه…
بعد ادامه داد : من قبلا ها میگفتم تو از جناب خواهر کوچولوت با سلیقه تری… اما الان از اونم بد تر شدی…
در همین لحظه گفتم مامان من هیچ وقت بد سلیقه تر از خواهره نیستم! اگه باور نمیکنی بیا بریم اتاقشو ببین… باهات شرط میبندم که بسیار بد تر از مال من خواهد بود…
مامان هم گفت باشه بریم!
آقا چشمتون روز بد نبینه… وقتی در اتاق خواهرمو باز کردیم… هر دومون از خندهداشتیم میمردیم! یعنی اتاق نبود که! بازار شام بود… بعد من به مامان گفتم دیدی من هیچ وقت به شلختگی خواهری نیستم؟!
مامان که یه کم خجالت زده شده بود گفت : آخه دیروز نه اینکه عروسی دعوت بودیم ، به همین خاطر اتاقش رو وقت نکرده مرتب کنه و با عجله آماده شده که بریم عروسی… شب هم دیر وقت برگشتیم… صبح هم رفته مدرسه… ![]()
بعد که مامان به ضن خودش منو قانع کرده بود یهو گفت امین تو گفته بودی عکس هات رو میتونی بدی به اینترنت؟؟ گفتم بله! گفت پس یه عکس از اتاق خواهر بگیر بده به اینترنت که یه کم خجالت بکشه… =))
آقا ما هم که پایه ی اساسی این جور کارا هستیم…. گفتم حتما!
و این شما و این اتاق خواهر ما!
پ . ن ۱:شما زنا همتون ایجورین… =))
پ. ن ۲ : خواهر کوچیکه دیروز عروسی دعوت بود… وگرنه وضع اتاقش بد تر از اینا هم میتونه باشه….
پ. ن ۳ : اتاق من و خواهر کوچیکه یه طبقه با نشیمن فرق داره… به همین خاطر مامان تقریبا هیچ وقت چشمش به اتاق اون نمی افته که اوضاع رو بررسی کنه… ![]()
پ.ن ۴ : صادق عزیزم منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده…. پست بعدی رو حتما بخونید… ![]()