<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>امين &#187; داستان و حرفای فلسفی</title>
	<atom:link href="http://emin.ir/category/story/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://emin.ir</link>
	<description>انتقاد رو دوست دارم...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Sep 2010 08:07:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.1</generator>
<image>
<link>http://emin.ir</link>
<url>http://emin.ir/wp-content/mbp-favicon/emin.ico</url>
<title>امين</title>
</image>
		<item>
		<title>داستان عشق!!!!</title>
		<link>http://emin.ir/1386/12/08/love-story/</link>
		<comments>http://emin.ir/1386/12/08/love-story/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Feb 2008 10:21:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اِمین</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان و حرفاي فلسفي]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://skykids.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام&#8230;</p>
<p>خوبین؟؟ خدا رو شکر&#8230; ما هم خوبیم&#8230;</p>
<p>امروز میخوام یه چیزی بهتون بگم که این جیگرتون حال بیاد!!! <img src="http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif" border="0" alt="" hspace="0" vspace="0" align="bottom" /> میگی چی؟؟؟ خوب نگو چی!!! الان خودم میگم!!!<img src="http://www.pic4ever.com/images/90.gif" alt="" /></p>
<p>میخوام یه داستان کوتاه تعریف کنم که خیلی دوستش دارم&#8230; اون رو نمادی برای خیلی چیزا میدونم&#8230;.</p>
<hr style="width: 100%; height: 2px;" /><span style="font-size: x-small;">&#8221; جان بلا نکارد&#8221; از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی </span><span style="font-size: x-small;">انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.<br />
</span><span style="font-size: x-small;"><br />
او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت </span><span style="font-size: x-small;">دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از </span><span style="font-size: x-small;">کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور </span><span style="font-size: x-small;">یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در </span><span style="font-size: x-small;">حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی </span><span style="font-size: x-small;">ژرف داشت. در صفحه اول &#8220;جان&#8221; توانست نام صاحب کتاب را بیابد : &#8220;دوشیزه هالیس می </span><span style="font-size: x-small;">نل&#8221; .</span><span style="font-size: x-small;"> با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.<br />
&#8220;جان&#8221; برای او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری </span><span style="font-size: x-small;">با او بپردازد . روز بعد &#8220;جان&#8221; سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم </span><span style="font-size: x-small;">عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه </span><span style="font-size: x-small;">نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی<br />
</span><span style="font-size: x-small;">حاصل خیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.<br />
&#8220;جان&#8221; در خواست </span><span style="font-size: x-small;">عکس کرد ولی با مخالفت &#8220;میس هالیس&#8221; رو به رو شد. به نظر &#8220;هالیس&#8221; اگر &#8220;جان&#8221; </span><span style="font-size: x-small;">قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت </span><span style="font-size: x-small;">باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت &#8220;جان&#8221; فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات </span><span style="font-size: x-small;">خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: &#8220;تو </span><span style="font-size: x-small;">مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.&#8221;. بنابراین راس ساعت ۷ </span><span style="font-size: x-small;">بعد از ظهر &#8220;جان &#8221; به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما </span><span style="font-size: x-small;">چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان &#8220;جان &#8221; بشنوید: &#8221; زن جوانی </span><span style="font-size: x-small;">داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام &#8211; موهای طلایی اش در حلقه هایی </span><span style="font-size: x-small;">زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس </span><span style="font-size: x-small;">سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر </span><span style="font-size: x-small;">داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. </span></p>
<p><span style="font-size: x-small;">اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به </span><span style="font-size: x-small;">آهستگی گفت &#8220;ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟&#8221; بی اختیار یک قدم به او نزدیک </span><span style="font-size: x-small;">تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. </span></p>
<p><span style="font-size: x-small;">زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی </span><span style="font-size: x-small;">چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز </span><span style="font-size: x-small;">پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی </span><span style="font-size: x-small;">شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق </span><span style="font-size: x-small;">به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. </span><span style="font-size: x-small;">او آنجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به </span><span style="font-size: x-small;">نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود </span><span style="font-size: x-small;">تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی </span><span style="font-size: x-small;">من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما </span><span style="font-size: x-small;">چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می </span><span style="font-size: x-small;">توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای </span><span style="font-size: x-small;">معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی </span><span style="font-size: x-small;">ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من &#8220;جان بلا نکارد&#8221; هستم وشما هم </span><span style="font-size: x-small;">باید دوشیزه &#8220;می نل&#8221; باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا </span><span style="font-size: x-small;">به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت&#8221; </span><span style="font-size: x-small;">فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم </span><span style="font-size: x-small;">اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر </span><span style="font-size: x-small;">شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف </span><span style="font-size: x-small;">خیابان منتظر شماست . او گفت که : &#8221; این فقط یک امتحان است!!! &#8220;</span></p>
<p><span style="font-size: x-small;">تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی </span><span style="font-size: x-small;">مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.</span></p>
<p><span style="font-size: x-small;">شاد باشید و همیشه موفق&#8230;.</span></p>
<p><span style="font-size: x-small;">پینوشت : </span>امروز شکلک استفاده نکردم تا مطلبم حالت جدی به خودش بگیره&#8230; <img src="http://www.pic4ever.com/images/2296.gif" alt="" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://emin.ir/1386/12/08/love-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
<br />
<b>Warning</b>:  Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in <b>Unknown</b> on line <b>0</b><br />
<br />
<b>Warning</b>:  Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct () in <b>Unknown</b> on line <b>0</b><br />

