امين

انتقاد رو دوست دارم…

بایگانی برای دسته بندی بازی های وبلاگی

اگر نامرئی بودم!

توسط صادق عزیز به یک بازی دعوت شدم… اگر نامرئی بودم چیکار میکردم؟!

دوست داشتم زود تر در این مورد مینوشتم… اما هر چی با خودم کلنجار رفتم واقعا نتونستم آرزو های ته دلمو بیان کنم که در این مواقع دوست دارم انجام بدم…

اما سعی میکنم یه بخشی ش رو بگم….

اگه واقعا نا مرئی بودم… از یه چیزی خوشحال میشدم… از اینکه دیگه کسی منو نمیدید و از حرکاتم ناراحت نمیشد…

اگه ناراحت میشدم دیگه نیازی نبود برم یه جای خلوت پیدا کنم و بشینم یه گوشه… کافی بود بشینم نزدیکترین جایی که شبیه صندلیه و بدون مزاحمت کسی که بیاد بپرسه چرا تو خودتی؟؟ ، راحت فکر کنم…

اینو از ته دلم میگم… ( هیچ منظوری برای خود شیرینی برای کسی ندارم ) اگه نا مرئی بودم میرفتم یه کشور دور و توی یه شهر دور و یه خیابون قشنگ و یه کوچه بزرگ و ته کوچه جلوی در یه آپارتمانی مینشستم و منتظر میشدم که یه ماشین شاسی بلند ویژژژژژ بپیچه تو کوچه و جلوم پارک کنه… ( بقیه ی کارها خصوصیه )

دوست داشتم اگه نامرئی بودم برم توی یه خونه که ۲ تا خیابون با خونه ی ما فاصله داره و یه نفر رو ببینم و خوشی زندگیش رو از نزدیک مطمئن بشم…

اگه نامرئی بودم میرفتم واقعیت های زندگی رو توی خلوتگاه بعضی ها کشف میکردم…

خجالت نمیکشم که میگم اگه نامرئی بودم به حریم خصوصی افراد هم تجاوز میکردم… ( شما هم بهتره مته رو خشخاش نزارین… شما هم بودین همین کارو میکردین )

اگه نامرئی بودم صادق دیگه منو نمیشناخت و به این بازی دعوتم نمیکرد!

پ.ن : دلم گرفته… به خاطر بعضی مشکلاتی که نمیتونم به کسی بگم…

پ.ن : همین دیشب تا صبح بیدار بودم… دلم گرفته بود… نشستم رمانی رو که آخر آخراش بود ، تا صبح تموم کردم…

داشتم رمان “یاسمین” از ” مرتضی مودب پور” رو میخوندم… واقعا خیلی دردناک تموم شد… ساعت ۵ صبح بود که وسط اتاقم داشتم با سرعت راه مرفتم و کتاب رو ورق میزدم… داشتم واقعا خفه میشدم…

کسایی که واقعا منو میشناسن میدونن که یه آدم بسیار احساساتی هستم که زود خودشو با محیط وفق میده… به همین خاطر مشکلات زندگی زود روم تاثیر میزاره… این کتاب هم بسیار احساسی بود و روم تاثیر گذاشت.

سلام علیکم!!! حال؟؟ احوال؟؟

صادق جان بنده را به یک بازی وبلاگی جالب دعوت نمودند…. ۲۴ ساعت آخر عمر!!!… از اوجا که نگار جان هم دعوتمون کرده بود ، نشستم فکر کردم که چطور میشه همزمان با این ۲ قضیه کنار اومد؟؟ به این نتیجه رسیدم که چون شهلا و نگار هم سن و سال هستن ،‌ بهتره که این دعوت نگار رو شهلا اجابت کنه  و تا شهلا در پست بعدی به بازی نگار بپردازه ، منم امروز دعوت صادق عزیز رو اجابت کنم ( چه اجابت در اجابت شد!!!) و در مورد ۲۴ ساعت آخر عمرم بنویسم….
انشالله بعد از شهلا بنده به دعوت نگار خانوم پاسخ خواهم داد…. پس پست بعدی وبلاگ بازی دعوتی نگار رو توسط شهلا حتما بخونین!!!
به رسم بازی های وبلاگی بعد از بازی مردم را دعوت میکنن… اما من قبل از بازی این کار رو خواهم کرد….
از نگار عزیز…. آرش عزیزم…. شهلای گرامی… علیرضا ی گل….و بانوی گرامیشان…. و تمام کسانی که وبلاگم رو میخونن دعوت میکنم در این بازی شرکت کنن… چون حال وهوای آدم رو عوض میکنه….
پیش نوشت : جوزف عزیز ایلیا جونم رو قبلا دعوت کرده بود…. به همین خاطر من این کار رو نمیکنم…. ( اسمایلی ایلیا بعدا ناراحت نشی )


همونطور که گفتم صادق گرامی باعث شد که به موضوع مرگ بیشتر توجه کنم!!! آقا چون من کلا شادابم ،‌ سعی میکنم اون ۲۴ ساعت آخر رو هم شادابی خودمو حفظ کنم….

صبح از خواب بیدار میشم…. شاد و شنگول میرم به مامان و بابا سلام میکنم!!! ( اسمایلی بچه مثبت) بعد یه املت مشتی برای صبحانه درست میکنم…. سعی میکنم کسی از موضوع مرگ من چیزی نفهمه…. در حین درست کردن املت اگر گاز گرامی مامان رو کثیف نکنم ، مامان عصبانی نمیشه و در نتیجه صبحانه با خوشی صرف خواهد شد…. اما اگر گاز رو خراب کنم حتما مامان دادش بالا میره و من مجبور میشم بگم که قراره بمیرم… ( چه راز دار!!!‌) که البته اگر بیشتر عصبانی بشه احتمالا برنامه ۲۴ ساعته کنسل میشه و بلیط بنده یکم جلو میفته!!!

خلاصه صبحانه رو که خوردم به بهانه ی یه سر بزنم به اتاقم از جمع کردن سفره فرار میکنم و میام میشینم پای یکی از پدیده های شوم ساخت دست بشر به نام کامی!!! اولین چیزی که نظرم رو جلب میکنه یک حرف تی آّی در گوشه ی راست فایرفاکسم هست!!! ۳۸۹ تا تویت جدید!!! برای اینکه ۲۴ ساعتم رو خراب نکنم همشون رو خوانده محسوب میکنم و انگار نه انگار ( اسمایلی سوت )…
ساعت ۹ صبح میباشد….. میشینم یک مقاله ی خوب در مورد لحظات آخر عمرم مینویسم و اینکه من کی بودم و یه بیوگرافی از خودم مینویسم که شاید درد دلی باشه و اعترافهایی که بعضا دوستان باید بدونن!!!

نوشتن مقاله حتما تا ساعت ۱۲ طول خواهد کشید… وقتی مقاله رو مینویسم سعی میکنم بیشتر جنبه ی اعترافی و متنبه بودن داشته باشه که به خاطر همین یادم میفته که به دوستانم چه بدی هایی کردم….
پس تلفن رو بر میدارم و به هر نحوی که شده حتی با التماس ازشون حلالیت میطلبم….

ساعت ۱۳ هست و مقاله رو تموم میکنم و میزارم تو وبلاگم… و ساعت انتشار رو تنظیم میکنم به فردا صبح و عنوان مطلب رو مینویسم : ۲۴ ساعت آخر عمرم چگونه گذشت؟!؟!

نهار میخورم…. چی دوست دارم؟؟؟ کشک بادنجان!! سعی میکنم اونقدر بخورم که قطر شکمم ۲ برابر بشه….
بعد از نهار یه کوچولو نماز ظهر هام رو میخونم و باز ابراز پشیمانی که چرا در این عمر کوتاه در خواندن نماز کاهل بودم!!!
ساعت ۱۵ میباشد و دوباره بر میگردم پای وبلاگم… آخرین نظرات رو جواب میدم و آخرین آپدیت های دوستان رو با اشتیاق میخونم و کامنت میزارم….

حالا ساعت ۱۷ شده و وقت خروج از منزله : میرم تو خیابون…. با چند تا از دوستان قرار حضوری میزارم و شده میرم دم در خونشون که ببینمشون….

میرم خیابان شهناز و کمی متلک پرانی ( یه کوچولو ) بدک نیست !!! ( بچه تو آدم نمیشی!! )

ساعت ۲۱ و من در خانه کنار خانواده هستم….
در ۲۴ ساعت فقط ۱ ساعت صبح و ۱ ساعت هم الان به آنها اختصاص دادم… وای که چه فرزند بدی بودم برایتان!!!

وای خدا!!! یک چیز مهم یادم رفت…. خواهر کوچکم را در آغوش میکشم و آنقدر میفشارمش که نفسش بند بیاد…. آخه خیلی خیلی اذیتش کردم….
با شناختی که ازش دارم حتما تا ساعت ۲۳ خواهد پرسید که چه چیزی به سرت خورده بود که منو تحویل گرفتی؟؟؟ و من ۲ ساعت تمام باید توجیحش کنم که دوستت دارم!!!!
شام را حین صحبت با خواهر گرامی صرف کردیم… جایتان خالی ماکارونی بود!!!

ساعت ۲۳ هست و میرم پای نماز آخر وقت ( طبق معمول) … ( خدایا منو ببخش) ۱ ساعتی صرف میکنم به التماس به خدا که به خاطر تمام حق الله ها و حق النفس ها مرا ببخش… حق الناس را تا حد امکان خودم سعی کردم خراب کاری نکنم!!! ( چه پر رو )  اصولا آدمی نیستم که در شرایط خاص رنگ عوض کنم… سعی میکنم همون باشم که همیشه هستم…. ( البته امروز ۱ ساعت بیشتر نماز خوندم …. اسمایلی خدا جون غلط کردم)

ساعت ۲۴ و من پای کامی : آخرین نطرات را میخوانم و وبلاگ های بچه ها و مطالب جدید ….

استاتوس یاهو را مینویسم : شب بخیر… برای همیشه!!!

امشب میرم طبقه ی بالا پیش خانواده بخوابم…. از بچگی در آغوش مادرم خوابیدن را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم….
از مادرم خواهش میکنم در حال (هال؟؟) کنار من بخوابد….
در آغوشش میگیرم و ۵ ساعت باقی از ۲۴ ساعت را در آغوش او سپری میکنم…..

دوست دارم در آغوش مادرم جان دهم….

موفق باشید.

یه بازی جالب!!!

سلام… چند تا خبر براتون دارم….

۱- وسط امتحانا و درگیری دانشگاه… رفتم کلاس تعلیم رانندگی…. فردا هم امتحان علائم دارم….

۲- دیروز رفتم adsl ام رو از یه شرکت دیگه وصل کردم…. اما نکته ی جالب اینه که با هزار تا منت گفتن باید بشینی به نوبت تا ۱۰ روز دیگه نوبتت بشه!!! اما همین ۱ ساعت قبل زنگ زدن که مبارکه!!! میتونی وصل بشی!!!

——————————–

چند روز پیش تو وبلاگ ژوزف یه بازی جالب دیدم که خیلی خوشم اومد….
ژوزف بد جور ازش تعریف کرده بود…. ضمنا گفته بود که هر کسی بتونه تا ۱۸ ثانیه دوام بیاره نابغه ست !!!!

منم زود جو گیر شدم و رفتم بازی کردم و دور دوم رسیدم به ۳۰ ثانیه !!! با خودم فکر کردم خیلی نابغه هستم… اما بعد فکر کردم نه بابا!!! احتمالا ژوزف اشتباه کرده و همچین چیزی هم نیست!!!

در هر صورت به مخم زد یه مسابقه راه بندازم….

اول بازی رو معرفی میکنم …..

وارد این صفحه شوید.

ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن
را حرکت دهید.

سعی کنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ
برخورد نکند.

گفته شده خلبانان نیروی هوایی
آمریکا تا ۲ دقیقه می توانند به بازی ادامه بدهند.

حالا مسابقه ی ما اینطوریه که تا ۴۸ ساعت هر کسی که بتونه در بیشترین زمان خودش رو محفوظ نگه داره برنده میشه!!!

برای جایزه هم خود شرکت کننده ها نظر میدن و تا ۲۴ ساعت جایزه قطعی خواهد شد….


پینوشت ۱ : هر نفر که شرکت میکنه حتما باید عکسی شبیه مال من برای من ایمیل کنه…. البته برای اعلام نتیجه مهم نیست که ایمیل فرستاده بشه… فقط کافیه زمان رو در کامنت دونی اعلام کنید. بعد از انتخاب برنده از ایشون یک عکس خواسته خواهد شد تا در وبلاگ قرار داده بشه….

پینوشت ۲ : از تمام خواننده ها و دوستان گرامی برای شرکت در مسابقه دعوت میکنم……

پینوشت ۳: فردا ۶ خرداد ماه تولد یکی از خواننده های خوب وبلاگمون هست… الناز خانوم….. بهشون تبریک میگم…. دوستان هم برای تبریک میتونن از کامنت دونی وبلاگ ما استفاده کنن…..

موفق باشید.

فليکر من

www.flickr.com

دوستان گوگلي من

 


Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct () in Unknown on line 0