آدم وقتی در مورد یکی حس خاصی داره از فشاری که میاد حتی بعضا باهاش دعوا میکنه… بعضا اداهایی در میاره که نسنجیده هستن… اما چیزی که جالبه اینه که حسی نسبت بهش داری و اون دیگه بهت اعتماد نداره…

باهام خوب نبود… بهم نارو زده بود… اما دلم میگفت به فرصت دیگه… میگفت تو که علاقه داری بهش… پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده… ( این چیزی بود که دل میگفت! این چیزی بود که اون اسمشو فرصت نمیزاره! بهش میگه منت!)

اما دل این چیزا حالیش نیست… دل میگه برو دنبالش…

باهاش صحبت کردم… گفتم با هم رو در رو صحبت کنیم… اما گفت نه! طوری هم این کلمه رو گفت که انگار من بودم که اونو اذیت کرده بودم…

شاید وقتش رسیده که بگم :‌آدمک آخر دنیاست! بخند!

مطلب را به مهندس بفرستيد مطلب را به بالاترين بفرستيد مطلب را به آئیریانا بفرستيد مطلب را به دنباله بفرستید