انتقاد رو دوست دارم…
۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
اول از همه تسلیت میگم ایام فاطمیه رو…
چیزی که میخوام الان در موردش بنویسم احتمالا عواقبی برام خواهد داشت… اگر زیادی بهم لطف کنن میگم مرتد شده!
اما در هر صورت این حرفو خواهم زد…
من نمیدونم چرا مملکت ما باید بیفته دست چند تا آدم جو گیر که در یک شرایط عادی یا بسیار شل یا بسیار سفت عمل کنن!
امروز جمعه ست… من هم عادت دارم مثل اکثر همشهری هام صبح های جمعه به پیاده روی در پارک یا کوهنوردی برم…
اما این جمعه با جمعه های دیگه فرق داشت… امروز روز اول ایام فاطمیه بود…
فکر میکنم مسئولین نیروی انتظامی یا بهتر بگم همین پاسبون های خودمون ایام مذهبی رو با ایام انقلاب اشتباه گرفتن!
آقا امروز پارک شاهگلی تبریز پر بود از مامورانی که ۴ تا ۴ تا قدم میزدن! انگار که حکومت نظامی شده باشه… بعضا هم با بیسیم به هم چیزایی میگفتن و یهو شروع میکردن به دوودن وسط جمعیت انگار که دارن دنبال تروریست ها میگردن…
اما چیز جالب اینه که سیاست این کار یه چیز دیگه ست… در حقیقت آقایون آخوند عادت دارن خوشی رو به چهره ی مردم بخشکونن!
به خصوص در این ایام که بهانه ای هم گیر آقایون میاد تا بریزن وسط مردم و ایجاد رعب و وحشت کنن که مبادا در ایام مذهبی کسی لبخند به لبش بشینه!
امروز برام خیلی جالب بود که خیلی ها پیراهن مشکی تنشون بود و با همون پیراهن ورزش میکردن…. این نشون از اعتقاد قلبی مردم بود… اما وقتی به بهانه ی یک روز مذهبی یگان ویژه تو خیابون راه بندازیم و حکومت نظامی علم کنیم خوب معلومه همون مردم از دین و مذهب و هر چیزی زده میشن…
حالا نمیدونم به چه زبونی باید به آقایون فهموند که بابا امروز هم یه روزه مثل روزای دیگه ی خدا… فقط امروز یکی وفات کرده! احترامش واجب! اما دیگه زور گویی برا چیه؟؟ حکومت نظامی چرا؟؟
یه چیز خوشگل دیگه هم بگم که نمونه تو این دل و جیگرمو نسوزونه! چند شب پیش رفته بودم همون پارک شاهگلی برای قدم زدن… هواش عالی بود… منم داشتم با دوستم قدم میزدم و خلاصه آرامش خاصی داشتم…
ساعت حدود ۱ نصف شب بود… پارک خلوت بود… اما صدای چند تا لات آرامش رو به هم میزد… اون جوونا عربده میکشیدن… داد میزدن آواز میخوندن . فحش های رکیک بلند بلند میگفتن تا حدی که بیشتر مردم از دستشون عاصی شدن… منم که تو حس آرامش خاصی بودم خیلی ناراحت بودم از این مزاحمت! به همین خاطر رفتم به دکه ی کلانتری که جنب پارک گذاشت و وارد شدم…
دیدم آقایون افسرا با سرباز ها لم دادن رو صندلی و دارن جومونگ نگاه میکنن! بهشون گفتم همش بلدین به جوون بدبختی که مودبانه و آروم داره قدم میزنه اما مثلا مدل موش یه جوریه یا داره با یه دختر قدم میزنه گیر بدین؟؟ پاشین برین ببینین چه خبره؟؟ برین تو پارک ببینیم دارن عربده میکشن! اما آقاهه که نمیخواست جومونگو از دست بده با خونسردی گفت : داخل پارک در حوزه ی ما نیست… شما زنگ بزنین به ۱۱۰!!
برام خیلی جالب بود که همون آقایونی که پارک در حوزه شون نبود امروز از همون دکه چند تا ، چند تا می اومدن تو پارک و با حرکت های خاص پلیسی ترس تو دل مردم میریختن… تا حدی که بیشتر مردم ترجیح دادن برن خونه هاشون تا اینکه از هوا لذت ببرن!
امیدوارم درک و فهم و شعور حتی یه ذره هم که شده به مغز آقایون وارد بشه تا بدونن که دین و مذهب زوری نمیشه! وقتی تو دل هر جوونی حتی ذره ای محبت ائمه وجود داره با این کارا نباید اون محبت رو از بین ببرین! با این کارهای بی جا نباید همون حب و علاقه رو هم بکشین .
پی نوشت : پارک شاهگلی یکی از پارذک های بزرگ تبریزه که من علاقه ی خاصی بهش دارم… به همین خاطر معمولا هر چند شب یک بار برای قدم زدن میرم اونجا… یا صبح های جمعه برای ورزش میرم…
۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
آدم وقتی در مورد یکی حس خاصی داره از فشاری که میاد حتی بعضا باهاش دعوا میکنه… بعضا اداهایی در میاره که نسنجیده هستن… اما چیزی که جالبه اینه که حسی نسبت بهش داری و اون دیگه بهت اعتماد نداره…
باهام خوب نبود… بهم نارو زده بود… اما دلم میگفت به فرصت دیگه… میگفت تو که علاقه داری بهش… پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده… ( این چیزی بود که دل میگفت! این چیزی بود که اون اسمشو فرصت نمیزاره! بهش میگه منت!)
اما دل این چیزا حالیش نیست… دل میگه برو دنبالش…
باهاش صحبت کردم… گفتم با هم رو در رو صحبت کنیم… اما گفت نه! طوری هم این کلمه رو گفت که انگار من بودم که اونو اذیت کرده بودم…
شاید وقتش رسیده که بگم :آدمک آخر دنیاست! بخند!