انتقاد رو دوست دارم…
۲۷ آذر ۱۳۸۷
گفتم همراه یه سلام…. یه تبریک عید هم داشته باشیم به خوانندگان عزیز و به خصوص سادات گرامی که امروز روز اوناست…. باشد که بتونیم عیدی بگیریم….

پ.ن : من درست نمیدونم کدوم یکی از دوستام سید هستن… اما یکیشون رو میشناسم… این اتفاق فرخنده را به جوامع جهانی تبریک عرض مینماییم! ( اسمایلی پیام ریاست جمهوری) حدیثه خانم عیدت مبارک ![]()
۲۵ آذر ۱۳۸۷
یه مدته دارم به همه میپرم… با همه دعوا میکنم…. زندگی داره خیلی سخت میگیره… دیگه وضعیت طوریه که حتی کسی حال امید دادن به کس دیگه رو هم نداره! فقط میتونم از زبون تمام مردم ایران که دارن خونشون رو تو شیشه میکنن بگم : خدا خودش دودمان باعث و بانی این فشار رو به باد بده! اونم با رسوایی هر چه بد تر….
پ.ن.۱ : امروز صبح سرعت اینترنت خوب بود… تصمیم گرفتم نسخه ی وردپرس رو ارتقا بدم… به همین خاطر فعلا یه عده مشکلات داره وبلاگم از جمله چپ چین شدن نوشته ها که سر فرصت درستش میکنم…. از بابت این مشکل باید منو ببخشید.
پ.ن.۲ : جمعه شب عاظم تهران هستم….
پ.ن.۳ : باید در مورد پست هام تجدید نظر کنم. این مدت که کم مینویسم دوستان زیادی بهم لطف داشتن و پیگیر احوالم بودند. به خاطر اونها هم که شده باید بیشتر به خودم امید بدم
پ.ن.۴ : برای قولی که در مورد کتاب صوتی داده بودم باید از ناشر کتاب اجازه بگیرم… به همین خاطر مجبورید به خاطر رعایت قانون کپی رایت منتظر بمونید.
۲۲ آذر ۱۳۸۷
وقتی میخوای خاطره ای رو ثبت کنی بهترین راهش گرفتن یه اسکرین شاته…
امروز تصمیم گرفتم خودم باشم… تصمیم گرفتم دیگه غرورمو نشکنم… تصمیم گرفتم حال هر چی آدم مغروره رو بگیرم….
امروز اصلا حال و روز خوشی نداشتم…. کلا چند وقته که تاثیر یک اتفاق واقعا کوچیک توی رفتارم داره غوغا میکنه! خودمم نمیدونم چرا این قدر وابستگی پیدا کرده بودم… اما هر چی که بود امروز تموم شد…
تمام تلاشم رو کردم که کسی رو خوشحال کنم… اما بد تر ازم بدش اومد… نمیخوام اونو زیر سوال ببرم یا خودمو لوس کنم… اما واقعا دیگه دارم کاری رو که منیره ی عزیزم انجام داد رو تکرار کنم….
میخوام چیزهایی رو به خاطراتم بسپارم…
خداحافط خاطره ها!
پ.ن ۱ : تشکر ویژه دارم از ویدا
پ.ن ۲ : این نوشته به خاطر هیچ کس و هیچ موردی نوشته نشده… فقط دلم گرفته بود و خواستم حالا که میخوام راه منیره رو برم بهتره یه خاطره از اینجا ثبت کنم….