انتقاد رو دوست دارم…
۲۶ اسفند ۱۳۸۶
سلام …
آقا جاتون خالی…. روز جمعه اینجانب در انتخابات به عنوان کاربر سیستم الکترونیکی پای صندوق حاضر بودم….
برای اینکه راحت تر بتونم ماجرا رو تعریف کنم ، دوست دارم اول چند تا تعریف انتخاباتی براتو بگم تا راحت تر بتونید منظورم رو درک کنید…
۱- کاربر سیستم : کسیه که قراره قبل از هر کاری کد ملی مراجعین رو به صورت آنلاین چک کنه تا اگر قبلا رای دادن ، مشخص بشه!!!
۲- منشی : کسی که وظیفه داره سربرگ ها رو پر کنه و به شناسنامه ها مهر بزنه!!!
۳- رئیس شعبه : کسی که باید تمام اطلاعات رو در مورد قانون انتخابات بدونه مثل سن رای دهندگان ، وضعیت شناسنامه هایی که اجازه رای دادن دارن ، وضعیت جسمی رای دهنده ، مشکلات شعبه و هزار تا مشکل دیگه رو بتونه حل کنه!!!
۴- ناظر ، نماینده ی فرمانداری و بازرس : تقریبا تمام افرادی که از طرف ادارات و فرمانداری ها اعزام میشن تا همیشه پای صندوق باشن و صحت انتخابات رو کنترل کنن و بتونن به سوالات منشی ها و کابران پاسخ کافی بدن!!!!
به خدا قسم مشکلات شعبه اونقدر زیاد بود که مطمئنم اگر بخوام همش رو بگم ، حتما ۳ تا پست طولانی لازمه!!! پس تا حد امکان کم میکنم و گزیده ها رو میگم!!!
ساعت ۸ صبح روز جمعه :
۲ تا خانوم وارد حوزه میشن که رای بدن!!! اما با تعجب میبینن که مسئولین و تیم اجرایی روی زمین نشستن و دارن دفترچه راهنمای طریقه ی پلمب زدن صندوق رو بررسی میکنن!!!!!
تنها افرادی که سر جای خود و آماده هستن ، ۲ کاربر سیستم هستن که آماده شروع اند!!! اما سیستم کامپیوتر که تا روز انتخابات حق تست ش رو نداشتیم تازه باز شده و جواب نمیده!!!! به ناچار شماره های ملی رو روی کاغذ ثبت میکنیم و تا به محض انتصال به اینترنت شماره ها چک بشن!!!!
خانوم ها ناچار صبر میکنن که صندوق پلمب بشه!!!
۳ دقیقه بعد تعدادی آقا وارد حوزه میشن و اونا هم با تعجب مشاهده میکنن که آقایان مسئولین با صندوق درگیر هستن!!!!
اونا هم در حالی که دارن مسخره میکنن ، می ایستن کنار خانوم ها!!!!
ساعت ۸:۱۵ روز جمعه :
صندوق ها پلمب شده و روی میز قرار گرفت!!! کاربر کامپیوتر ( بنده) وقتی نگاه میکنه با تعجب میبینه که آقایون پلمب ها رو بر عکس روی صندوق زدن و در حقیقت اون رنگ رو باید شب پس از شماره آرا و برای انتقال صندوق به فرمانداری زده میشد استفاده کردن!!! کاربر در حالی که داره از خشم میترکه!!!! : دوستان رنگ پلمب ها اشتباه ه!!!! و با این جواب مواجه میشه :
عزیزم ما ۳۰ ساله که کارمون اینه و میدونیم چیکار میکنیم!!!!
خدایا این خل و چل ها رو از کجا برای ما فرستادی؟؟؟؟
کاربر شروع میکنه به توضیح و اثبات حرفش از روی دفترچه راهنما و مسئولین عذر خواهی میکنن و اعلام میکنن که دیگه نمیشه کاری کرد و مجبوریم این اشتباه رو صورت جلسه کنیم!!!
انتخابات ادامه پیدا میکنه!!!
سیستم کامپیوتر به اینترنت وصل نمیشه!!!! کاربر تمام تلاشش رو میکنه اما باز نمیشه!!!!
کاربر شروع میکنه به بررسی سیستم و متوجه میشه روی سیستم کامپیوتر مودم نصب نشده!!!!
ساعت ۱۰ صبح روز جمعه :
کاربر پس از تماسهای متوالی با تیم پشتیبان به صراحت تمام میشنوه که : آقا شما بلد نیستی و روی تمام سیستم ها مودم وجود داره!!!!
کاربر با تیم سیار پشتیبان تماس میگیره و با اظهار اینکه خودش دانشجوی کامپیوتر ه قانعشون میکنه که مودم روی دستگاه وجود نداره!!!!
ساعت ۱۱ صبح روز جمعه :
تیم پشتیبانی وارد میشه و با نگاه به سیستم متوجه میشه که کاربر بیچاره راس میگفته!!!!
به کاربر میگه همچنان آفلاین کار کن تا براتون سیستم جدید بیاریم!!!
ساعت ۱۵:۳۰ بعد از ظهر روز جمعه :
کاربر بد بخت همچنان آفلاین کار میکنه و منتظر تیم پشتیبانه!!!
کاربر با پشتیبان تماس میگیره و از ایشون میشنوه که همچنان منظریم که تکلیفمون روشن بشه و هنوز مودمی پیدا نکردن!!!! ( به تیم پشتیبان گفته بودن باید سیستم عوض بشه و نمیشه مودم تنها بهتون بدیم!!!)
تیم فنی تماس میگیره و چند تا بد و بیراه جانانه نثار آقایی که همچنان قبول نمیکنه که سیستم مودم نداره میگه و با اخلاق سگی وادار شون میکنه که مودم رو بفرستن و بهشون میگه اگه احمق جان کامپیوتری که شما میگی پلمب شده ، روش اطلاعات داره و نمیشه جایگزینش کرد و فقط باید یه مودم بفرستیم!!!
ساعت ۱۶ بعد از ظهر روز جمعه :
تیم پشتیبان با مودم وارد شعبه میشه و مشکل مودم رو حل میکنه و وقتی میخواد شماره سرور مخصوص انتخابات رو بگیره ، متوجه میشه که سرور اینترنت خوابیده!!!!!
ساعت ۱۶:۳۰ بعد از ظهر روز جمعه :
پشتیبان به کاربر میگه برو از از جیب خودت یه کارت اینترنت بخر و بیا!!!!
کاربر وقتی از نیروز محافظت اجازه میگیره متوجه میشه که یکی از منشی ها داره از خارج حوزه وارد میشه!!!
کاربر: شما کجا بودی؟؟؟
منشی : جاتون خالی رفتم به چرتی خونه زدم و برگشتم!!!
کاربر:!!!!!!!!
ساعت ۱۶:۴۵ بعد از ظهر روز جمعه :
با کارت اینترنت ۳ ساعته ی خریداری شده بالاخره سیستم راه می افته و کاربر باید تمام کد های ملی مراجعین رو وارد کنه!!!
این وسط یادم رفت که بگم آقایون ناظرین و بازرسین و نماینده گان فرمانداری یکی یکی کنار بخاری مسجد خواب میرفتن ، توی آبدارخانه چای می خوردن و موقع نهار هم با سرعت پای سفره جمع شده بودن و فقط کاربران کامپیوتر بودن که شیفتی سر پستشون بودن و میزشون رو ترک نکردن!!!!
چند تا چیز دیگه هم یادم رفته بود بگم!!! مثلا آقایون نمیدونستن که چه بر چسبی باید روی کدوم صندوق نصب بشه؟؟!!! یا چه ردیف سنی و متولدین چه روزی از کدوم ماه اجازه رای دادن داره؟؟!!!
و جالبه که کاربر سیستم ( بنده ) فقط در کلاسهای توجیحی شرکت کرده بود و همه چیز رو در مورد قوانین و موارد خاص میدونست!!!!
و جالبتره که هر موقع مسئولین مشکلی پیدا میکردن کاربر رو صدا میکردن که بیا و کمک کن!!!! مثلا بی جهت به یکی گفته بودن که تو حق رای نداری و بنده با بررسی دیدم که ایشون نه تنها اجازه داره بلکه آقایون با این حرف خواستن ایشون رو از سرشون باز کنن!!!!
آقا مشکلات ی که تا الان براتو نوشتم ، اونقدر کمه که اگر با توضیح بگم ، بیشتر درکم میکنید…. اما حیف که نمی تونم!!!!
ساعت ۱۸ عصر جمعه :
تمدید ۱ ساعته !!!!
ساعت ۱۹ عصر جمعه :
تمدید ۲ ساعته!!!!
ساعت ۲۱ شب جمعه :
تمدید دوباره ی ۱ ساعته!!!!
ساعت ۲۲ شب جمعه :
تمدید دوباره ی ۱ ساعته!!!
ساعت ۲۲:۵۸ شب جمعه:
تیم اجرایی تماما پست ها رو ترک کردن و کم کم میخوان در ها رو ببندن که ۳ نفر وارد میشن!!!!
- سلام… برای رای دادن اومدیم!!!!
ساعت ۲۳:۱۵ جمعه شب :
اون چند نفر رو هم به بیرون راهنمایی میکنیم و درب های رو میبندیم!!!!
توضییح میدم که کسانی که در حوزه بودن باید بدونن که فرمی برای اطلاعات اولیه و شمارش اولیه پر میشه که حدود ۱۵ دقیقه کار داره و به محض پر شدن باید تحویل کاربر کامپیوتر بشه تا کارش رو شروع کنه و آرا رو بشمره!!! بعد از اتمام شمارش الکترونیکی ، برگه ها تحویل تیم اجرایی میشه تا شمارش دستی شروع بشه و در حین ی که کاربر در حال آمار گیری و بقیه ی کار های الکترونیکی هست ، تیم اجرایی و مسولین هم شمارش دستی رو انجام بدن!!!
ساعت ۲۳:۴۵ شب جمعه :
کاربر سیستم وقتی میبینه که شمارش اولیه تموم شد ، به مسئولین گوش زد میکنه که فرم رو پر کنن!!! اما با جواب سر بالا ی اونها مواجه میشه که ما ۳۰ ساله کارمون اینه و شما باید صبر کنید که ما تمام شمارش ها رو ( هم اولیه و هم تکمیلی) رو انجام بدین و صورت جلسه کنیم و بعد فرم بهتون بدیم!!!
کاربر در حالی که داره از عصبانیت میترکه به مسئول حفاظت مراجعه میکنه و ایشون رو در جریان میزاره که این آقایون تصمیم دارن با این کار ، مسئولیت شون رو زود تر تموم کنن و به بهانه ای شعبه رو ترک کنن که بخوابن و بقیه کار رو بندازن روی سر کاربران!!!
ساعت ۳:۳۰ صبح شنبه :
فرم پس از شمارش تحویل کاربران میشه و آقایون طبق حدث لباسشون رو میپوشن که صندوق رو میخوایم پلمب کنیم و بریم!!!
مسئول حفاظت میگه : شما از صبح به حرفای این جوون گوش نکردین ، در حالی که من شاهدم که این بیچاره از صبح داره مطابق قانون جلو میره و به شما هم اشتباهات تون رو گوشزد میکنه که شما محل نمیزارین!!!!
کاربر فرم رو وارد سیستم میکنه و نرم افزار ۶ اشتباه در فرم رو تشخیص میده که باید اصلاح بشه و اشتباه نماینده ی فرمانداری بوده!!!!
با ارجاع این مشکلات ، مسئولین عصبانی میشن که سیستم اشتباه میکنه و باید کارش متوقف بشه!!!
اما کاربر با اینکه بد جور خوابش میاد ، اما دوست داره آقایون رو خراب کنه!!! با آرامش کامل مسائل رو توضیح میده و میگه که اگر رسیدگی نشه ، گزارش خواهد کرد!!!
مسئولین می ترسن و مجبور میشن فرم رو دوباره ویرایش کنن!!!
کاربر شروع به اسکن برگه ها میکنه که به خاطر شمارش دستی و خراب شدن برگه ها ، دستگاه اسکنر برگه ها رو قبول نمیکنه!!!!
ساعت ۴:۱۵ صبح شنبه :
اسکن اولیه به زحمت تموم میشه و کاربر میخواد که شمارش و شروع کنه اما!!!!
باز به خاطر اشتباه مسئولین ، ۵ برگه ی باطله و سفید ، در آمار ۲ بار شمرده شدن و الان با اینکه دستگاه تمام برگه ها رو اسکن کرده ، باز ۵ تا برگه رو میخواد و میگه که هنوز اسکن تموم نشده!!!
این مشکل هم به مسئول مربوطه ارجع میشه و ایشون میگن الان ساعت ۴:۳۰ هست و اگر دوباره اسکن رو شروع کنیم تا ساعت ۷ صبح کار داریم!!!
پس زود شروع میکنن به نوشتن گزارش که کامپیوتر کار نمیکنه و مشکل نرم افرازی داریم!!! و شمارش آرای الکترونیکی انجام نشه و به صلاح دید مسئولین ، شمارش متوقف شد !!!!
ساعت ۵ صبح شنبه :
صندوق ها با گزارش غلط تحویل شد و تمام کاسه کوزه ها سر سیستم کامپیوتری شکست با اینکه هم کامپیوتر و هم کاربران بدون حتی ۱ اشتباه کارشون رو انجام داده بودن!!!!
ساعت ۶ صبح شنبه:
تحویل صندوق ها تموم شده و تمام مسئولین در رفتن و فقط ۲ تا کاربر موندن و کامپیوتری که باید تحویل بشه و حافظه فلشی که خالیه!!!!
مسئولین میگن چرا شمارش الکترونیکی انجام نشده و با اینکه کاربران توضیح میدن ، اما مسئولین میگن : گزارش بازرسین و ناطرین این رو نشون نمیده و اشتباه از طرف کاربر بوده!!!!!
ساعت ۶:۳۰ صبح شنبه :
کاربر در حالی که کت و شلوار تنشه ، وسط حال منزل بیهوش شده!!!!!
۲۳ اسفند ۱۳۸۶
سلام….
خوبین؟؟؟چند روز پیش از طرف ایلیا جان به یک بازی دعوت شدم…. این بازی که نامه ای به هزاره ی ۵۲ نام داره ، در حقیقت بازی نیست بلکه یک پروژه بین المللی به نام KEO هست. در این پروژه هر کدام از انسانهای کره زمین میتوانند حداکثر در چهار صفحه (۶۰۰۰ کاراکتر)، هر چه میخواهد دل تنگشان را، به زبان مادری یا هر زبانی که دوست دارند، بنویسند و برای KEO بفرستند، تا در DVD های خاصّی ثبت گردند، و همراه با ماهواره KEO به فضا پرتاب شود. این ماهواره طوری برنامه ریزی خواهد شد که پس از پنجاه هزار سال گردش به دور زمین، بار دیگر به زمین بازگردد و امانت مردم قرن ۲۱ را به نوادگانشان تحویل دهد.
طبق مطلب صادق عزیز ( که فکر ایشون بود که این پروژه به بازی تبدیل بشه ) برای نامه نوشتن هیچ قانونی وجود ندارد، مگر آنکه، نویسنده پس از نوشتن نامه و انتشار آن در وبلاگ، بایستی آنرا برای پروژه KEO نیز ارسال کند.
قبل از اینکه نامه ام را منتشر کنم، به رسم بازی های وبلاگی دعوت میکنم از آرش ، شهلا ، علیرضا ، نازلی ، سمیرا و تمام کسانی که خوانندگان وبلاگ ما هستن و اسمشون رو فراموش کردم….
امیدوارم منو به خاطر این فراموش کاری ببخشن و خودشون اعلام آمادگی کنن تا دعوت رسمی ازشون بکنم….
دعوت ویژه هم دارم از خوانندگان عزیز وبلاگ : لینا و الناز و رویا که چون وبلاگ نداشتن نتونستم اون بالا اسمشون رو بنویسم… این دوستان اگر دوست داشتن نامشون رو آماده کنن تا من به اسمشون در وبلاگمون قرار بدم…
خوب… بریم سر نامه :
همه چیز به نام خدا
زمان: قرن ۲۱ میلادی / ۱۴ خورشیدی / ۱۵ قمری
مکان: منظومه ی شمسی . کره ی زمین . در ۴۶ درجه و ۱۶ دقیقه طول شرقی و ۳۸ درجه و ۱۰ دقیقه عرض شمالی . شهری به نام تبریز 
سلام هزاره جون… خوبی؟؟
الان که دارم این نامه رو مینویسم نمیدونم هم اکنون اونجا کسی زنده هست یا نه!!!
نمیدونم الان یه آدم داره این نامه رو میخونه یا کسی از کهکشان دیگه!!!
به قول ژوزف عزیز ، شاید هم دارین رو سر و کول همدیگه راه میرین!!!
نمیدونم الان اونجا حیات کلا از بین رفته
یا نه تنها از بین نرفته ، بلکه از ازدیاد جمعیت مجبور شدین برین تو ماه و مریخ زندگی کنین….!!!
الان که دارم این نامه رو مینویسم دارم تو کشور مظلوم ایران زندگی میکنم
که انرژی هسته ای هم حق مسلم ماست
و کشور های گدا گشنه ی دنیا هم همشون داداشای ما شدن…. 
آقا این لبنان آخرین و جدید ترین داداشمونه….. روسیه و چین هم هستن که بعضی وقتا با ما داداش میشن و بعضا هم به کل پدر و مادرشون رو منکر !!!!
آقا در عصری که ما زندگی میکنیم من ۲ تا عمو دارم که دوست داریم به نوه های معرفیشون کنم…
اولی. عمو محمود احمدی نژاد خوشگل و خوشتیپه که رئیس جمهور کشورمونه!!!
دومی هم عمو جورجه که اونم رئیس جمهور این ایالات متحده ی دست در هر سوراخ کن ه اجنوی ه فضوله!!! ( اوا… بد … بد …. بد!!! )
نوه های عزیزم میدونین من چرا این عمو ها رو دوست دارم؟؟؟
اولی رو به این خاطر دوست دارم که همیشه در تلاشه برای مملکت!!!
یه گروهی میگن همیشه در تلاشه که روی خوشبختی رو به مملکت نشون بده!!!
یه گروه هم میگن ایشون همیشه در تلاشه که گور بد بختی رو برای مملکت بکنه!!!
آقا من شخصا از گروه اول هستم…
این عمو رو دوست دارم و فکر میکنم بیچاره داره تلاشش رو میکنه… ( الان آرش هر چی فحش بلده و از بچه گی روش نشده به کسی بگه داره یکی یکی نثار من میکنه!!!! اینجوری —->
)
خوب ولش کن آرش رو… برگردیم سر داشتان عمو ها….
جونم براتون بگه که این دو تا عمو با هم دشمنن و هی به هم می پرن !!!! 
اولی داره به مملکت خدمت میکنه… دومی هم هر جای دنیا که یه سوراخ ریز پیدا کنه ، زود یه انگشت توش میکنه تا ببینه چی میشه!!!!
اینطوری که اینا جلو میرن جنگ جهانی در راهه!!!
راستی… از جنگ جهانی ۱۶ ام چه خبر؟؟؟ تموم شد؟؟!!! چی؟؟؟۱۷ ام ای در راهه؟؟؟ 
بابا آفرین… یعنی دنیا با این سرعت عمل در حال پیشرفته؟؟؟!!! ببینم ایران آخرش تونست این حق مسلم ما رو بگیره؟؟؟
راستی از قطع نامه ی ۱۴۲۸ شورای امنیت چه خبر؟؟؟مثل ۱۴۲۷ تا قبلی تصویب شد؟؟؟
خوب خوب شد یادم افتاد….
میدونین من عمو دومی رو چرا دوست دارم؟؟؟
آخه من چیه این مردک رو باید دوست داشته باشم؟؟؟ من رفتارش رو دوست دارم… آخه اگر کسی تو این دنیا به ما تلنگر نمیزد کشور ما هنوز هم جیره خوار میموند… اما خدا رو شکر انشالله مثل اینکه داریم په پیشرفت هایی میکنیم…. میگی چی؟؟؟ ایران و پیشرفت؟؟؟؟ عمرا!!!؟؟؟؟؟
نه بابا…. باید به عرضتون برسونم که در سال ۱۳۸۶ شمسی که بنده دارم این نامه رو در آخرین ماهش برای شما مینویسم ، کشور ایران رکورد سرعت در پیشرفت های علمی رو به خودش اختصاص داده و به سرعت داره جلو میره….
ماهواره و موشک هوا میکنه!!!
گاو و گوسفند کپی میکنه!!!
—-> 
( اونم با دستگاه های زیراکس جدید ساخت وطن
)
یه برنامه ی منسجم ه دارن که میخوان روح احضار کنن و نژاد دایناسور اصیل ایرانی رو دوباره احیا کنن و کم کم دایناسور هم هوا خواهیم کرد….
یه صحبت هایی هم در مورد عمو علی شده…. قراره یه تحقیق هم روی عمر این علی دایی بکنن… ببینن این دقیقا کی قراره بمیره!!!؟؟؟
آقا یه خبر خوب هم بهتون میدم و زحمت رو کم میکنم…
امسال این عمو علی سر مربی فوتبال ما شد…. به قول ایلیا مطمئنم هنوز هم داره اونجا برای تیم شما با موفقیت سر مربی گری میکنه!!!!
طبق پیش بینی ها در اون سال که شما دارین این نامه رو میخونین ، اگر همه چیز درست پیش بره ، این عمو علی باید سر مربی تیم های : فوتبال – اسکواش – شنا!!! – شطرنج و کوهنوردی!!!! هم شده باشه!!!
ببینین بچه های من…. از ما دلگیر نباشین که این مملکت رو چرا سالم تحویل شما ندادیم…. آخه اون موقع شما بیکار میموندین و فقر و بیکاری بیداد میکرد….

ما ترجیح دادیم به جاهایی از مملکت هم به صورت کاملا کنترل شده و هماهنگ گند بزنیم که انشالله شما همچنان در تلاش باشید که بتونین درستش کنین….
اگه زیاد غر بزنین میگم این علی دایی به جز تیم های بالا بیاد سر مربی تیم های والیبال و بسکتبال و واترپلو هم بشه هااااااااا !!!! پس بچه های خوبی باشین و ازش حمایت کنین….
برای شادی روح پر فتوح بنیانگذار این وبلاگ
( بابا بزرگتون
بنده ی فقیر) چند تا صلوات بفرستین!!!!![]()
بای!!!!
۱۶ اسفند ۱۳۸۶
سلام…
چند روزه تو آمفی تئاتر دانشگاه ، یه نمایشگاه با عنوان
روانشناسی تشکیل شده که کار دانشجو های روانشناسی دانشگاهمونه … بچه ها
که رفته بودن خیلی تعریفش کردن…
آقا جاتون خالی…ما هم رفتیم!!!
( نمیدونین با رفتنم چقدر خوشالشون کردم!!!
)
از ورودی وارد میشم ( خوب طبیعیه!!!
) رو برو م یه داستان اعتیاد با عکس زدن رو دیوار که بد جور حال میده!!
برای اینکه کامل بتونم بخونم ۱۰ دقیقه وقت نیاز دارم… ساعت مچی هم که ندارم!!! پس دست به دامن گوشی میشم!! بله!!
۱ ساعتی وقت دارم !!! عکساش خیلی جالبه و یه دیوار نمایشگاه رو پر کرده!!! همشو میخونم….
احساس میکنم رفتم تو داستان !!
( در حدی که گردنم از بالا نگاه کردن خشک شده!!!
) خلاصه داستان رو تموم میکنم میرم جلوتر که با ۲-۳ تا غرفه که اصلا برام جالب نیست
مواجه میشم که بی توجه از جلوشون رد میشم!!!
( اون غرفه ها کتاب و سی دی معرفی میکردن !!! منم که بیشتر عاشق کارای عملی هستم!!!
)
اون رو به رو یه غرفه نظرم رو بد جور جلب میکنه!!! بله!!! چند تا دستگاه رنگارنگ گزاشتن!! آخ جون…
در این حال که مبهوت دارم دستگاه ها رو نگاه میکنم
میبینم
یکی گرفته از دست و منو به اون طرف میکشونه!!! میبینم دوستمه و میگه زود
باش بیا بچه ها تو اون غرفه هستن و میگن امین هم بیاد و با این دستگاه ها
تست بده!!!
منم که از خدا خواسته میگم بریم!!!
میرم جلو… اولین آزمایش یه خطای دیده!!! یه خانوم **** نشسته اونجا…. زود میرم پیشش…
( خوب نخواستم بیچاره از تنهایی رنج ببره!!
)
من : سلام…
اون : سلام…
من : ببخشید میشه بگید این چیه؟؟؟
اون : ( با اشتیاق تمام شروع میکنه به توضیح… ) میخواین آزمایش کنین؟؟
من : چراکه نه!!! 
تست میدم و خانومه با اشتیاق تمام و خنده میگه : شما ۳ سانتیمتر خطای دید دارین!!! 
من – خیلی ممنون که یاد آور شدین!!! 
اون – میخواین این دستگاه رو هم تست کنین؟؟؟ 
من که تو اولی شکست خورده بودم و مطمئن هم بودم که ایشون اشتباه کرده با قدرت تمام گفتم حمله!!!!
اون : این دستگاه اندازه ی حافظه کوتاه مدت و مشخص میکنه….
نرمال ترین فردی که اینجا تست داده در عرض ۵ ثانیه معمای دستگاه روحل کرده ….
دستگاه رو روشن می کنه… ( داشتم سکته میکردم که نکنه با این یکی هم بساط خنده ی خانوم فراهم بشه!!!)
اون – آماده ای؟؟؟
من – اوهوم…
دستگاه شروع به کار کرد و من در ۲ ثانیه و ۴۰۰ میلی ثانیه جواب دادم!!!
اون
- ( و زود همکارش رو صدا می کنه که اولین ۲ ثانیه ای رو بهش معرفی کنه!!!
یهو میبینم تمام دانشجو ها ریختن اونجا که وای این آقا غوغا کرده!!!) منم
که کم کم سنگینی هندونه های زیر بغلم رو حس میکنم !!!
میگم : خیلی هم سخت نبود!!!
اون : تبریک میگم شما خیلی حافظه ی قوی ای دارین!!!! ( من؟؟؟؟
)
اون دستگاه رو هم رد میکنم و میرم سراغ دستگاه سوم…. دستگاه دروغ سنج!!!!!
طرز
کارش رو از آقایی که کنارش نشسته میپرسم… چند تا چراغ داره که درجه ی
اضطراب شما رو نشون میده…. نرمالش روی ۵۰ هست اما اگر به چیزی فکر کنین
که نگرانتون کنه دستگاه میفهمه …..
میشینم و سیمهاش رو وصل میکنه و
من شروع میکنم به تمرکز روی یکی از کارهای گزشته م که اضطراب داشته
باشم… اما با کمال پر رویی اصلا از اون اشتباهم خجالت نکشیدم و مضطرب
نشدم که دستگاه بفهمه!!!! 
پسره : پاشو بابا تو کاملا راحتی… !!! هیچ اضطرابی نداری… میتونی بری هر راحت زندگیتو بکنی!!!
من : خیلی ممنون …
منم منتظر بودم شما مجوز بدی که من برم راحت زندگی کنم!!!
اون غرفه خیلی جالب بود… میرم غرفه بغلی…
خیلی شلوغه!!! ۲ نفر نشستن و دارن تست میگیرن!!! آقا هه تست افسردگی و خانومه تست شخصیت !!!
میرم میشینم رو به روی آقا هه و سوالا رو جواب میدم….
بلند میشم میرم پیش خانومه…
من : سلام… میشه تست بدم؟؟؟ 
اون : سلام.. نه تو رو خدا…
خیلی خسته هستم… نمیشه بمونه برای فردا؟؟؟
من : نه!!!
اون : ( در حالی که شکست خورده ) باشه اما لطفا فردا برای دریافت جواب تشریف بیارین…
من : حالا که شما میگین باشه!!!
در فاصله ی پر کردن این سوال ها آقاهه کارش تموم میشه و جواب های منو تفسیر میکنه!!!
تست رو تموم میکنم و به خانومه میگم مواظب باش بد اصلاح نکنی ها…
اون : ( میخنده و میگه : ) شما خیالت راحت باشه.. خیلی دوست دارم بدونم این شخصیت شوخ شما چی پشتش هست!!!
من
( با خنده) : این چیزا به شما ربطی نداره… شما به پشت پره چیکار داری…
شب بشین تا صبح اینا رو تموم کن که صبح بیام نگاه کنم!!!
اون : چشم!!!
بعد میگه شما اولین مشتری من هستین که اینقدر شوخ طبع هستین … امیدوارم زود تر بتونم تفسیر کنم!!!
از صندلی پا میشه و با خنده رویی از من خداحافظی مکینه…
میرم پیش آقا هه که نتیجه رو بگیرم!!! یهو بر میگرده میگه : شما ۲ تا جواب داری….
من : یعنی چی؟؟
اون : شما نیازی نیست جواب تفسیر رو بگیری…. اصلا افسرده نیستی….
(
این جوابی بود که ورقه ی نشون میداد) و حالا نظر شخصی خودم : من تو رو ۲
ساله تو این دانشگاه میبینم و هر بار که دیدمت همیشه خنده رو لب هات
بوده…. وقتی اومدی تست بدی با خودم گفتم این دیگه چرا اومده؟؟ اما بهت
نگفتم که فکر نکنی نمیخوام تست بگیرم…. خلاصه که خیلی شادابی و هر کی
باهات رفیق باشه پیر نمیشه!!!
من : (در حالی که دارم از تعجب شاخ در میارم ) خیلی ممنون!!! ببخشید زحمت شد… خداحافظ
اون : ( از صندلی پا میشه و میگه :) خدا به همراه تون…
از این غرفه هم نتیجه ی خوبی گرفتم…
میرم سراغ بعدی…. ( غرفه ی اعتیاد )
یه طومار گزاشته اونجا و ۲ تا خانوم نشستن جلوش!!! کنار طومار یه آکواریوم هست که توش پر از سیگاره!!! میپرسم این چیه؟؟؟
میگه : هر کسیکه این طومار رو امضا کرده یه نخ از سیگار توی جیبش رو انداخته اینجا تا یکی کمتر بکشه!!!!
با شیدن اون حرف شروع میکنم به خوندن طومار….
( روش ۳ تا نکته نوشته که باید اونا رو بخونم و اگر خوشم اومد زیر طومار رو امضاکنم… )
۱- من با امضای این طومار دخانیات را مثل سیگار(
)و پیپ و قلیان(
) و مواد مخدر (
)را محکوم میکنم….
۲- من به یک معتاد به چشم یک بیمار نگاه میکنم نه مجرم!!!!
۳- به نظرم باید به معتادین کمک کنم تا ترک کنن….
من : با ۲ تاش موافقم اما یکی نه!!!
اون ( در حالی که احساس میکنه میدونه من کدوم گزینه رو خوشم نیومده میگه): حتما با اولی موافق نیستین!!! 
من : نه!!! 
اون : پس چی؟؟؟
من با دومی موافق نیستم!!!
اون : یعنی چی؟؟؟ 
من : به نظر من یه معتاد کاملا مجرم شناخته میشه … اما میشه گفت یک بیمار هست که باید بهش کمک کنیم… 
اون : با این جبهه گیری حتما سیگاری نیستین!!!
من : نه بابا سیگار چیه؟؟ من ورزشکارم…. 
اون : از صندلیش بلند میشه و با اشتیاق میاد جلوتر و میگه چی ورزشی؟؟؟
من : در حالی که بهش توجه ندارم و دارم نوشته های روی طومار رو میخونم…. میگم : صخره نوردی!!!
اون ( در حالی که چشماش گرد شده )میگه: تو دانشگاه؟؟؟
من : میخندم و میگم نخیر… اینجا سالن نداره… من بیرون کار میکنم…. 
به
دوستش نگاه میکنه و در حالی که احساس میکنه جسه ی من به این چیزا نمیاد
میگه : موفق باشین… اما چرا به معتادا به چشم مجرم نگاه میکنین؟؟؟
من : خوب وقتی یکی یه نفر رو میکشه !!! به خاطر اینکه به اون فرد ظلم کرده ، میره زندان و اعدام میشه!!!
حالامعتاد
هم به خودش و بدنش ظلم میکنه… پس مجرمه… اما از نوعی که نباید تو
زندان باشه بلکه تو جامعه باید اونقدر تحت فشار باشه که آخرش غیرتی بشه و
بره ترک کنه….
اون : ( در حالی که نظر شخصیش مثل منه میگه ) خوب درسته اما این نظر شخصی شماست…
من : نظر منه اما میبینین که کاملا درسته!!!
کمی بحث میکنیم و آخرش میگه بابا ما جمله بندی درستی نکردیم ( رو طومار) و گرنه منظورمون همونه…
من : خوب پس سعی کنید تکرار نشه!! 
اون : میخنده و میگه چشم… خیلی لطف کردین که امضا کردین…
من : خواهش میکنم … ( با خنده ) بالاخره اگه ما امضا نکنیم که شما کارتون راه نمیفته!!!
خداحافظ….
اون : میخنده و میگه خدا نگهدار… و تا دم غرفه میاد و منو بدرقه میکنه…. 
چند تا غرفه ی جالب هم میبینم که وقت نیست برم توشون…
میرم
سراغ خروجی که میبینم چند تا کاغد رو مقوا روی میز گزشتن و روی هر کدوم یه
چیزی نوشتن که ( مرگ… زندگی… سیگار…
و میخوان یه جمله ی یادگاری در
مورد هر کدوم که دلم خواست روی مقوای مربوطه بنویسم….
میبینم تمام مقوا ها پر شده اما اونی که مال مرگ هست خالیه!!! با اشتیاق اون رو بر میدارم و یه جمله ی بی ربط روش مینویسم!!!
« نمیدانم چگونه است که همگی بهشت را دوست داریم اما از تنها راه رسیدن به آن ( مرگ) میترسیم!!! »
بازدید کننده گان گرامی… وقت نمایشگاه به پایان رسید… خدا نگهدار